تبليغاتX
MY LIFE INSIDE
یادداشتهایی درباره ی ...
زندگی‌یعنی: لحظه‌ای که مادرم دختر سه ساله‌ی گریان و پابرهنه اش رو در آغوش گرفت. دختری که تا چند دقیقه پیش از ترس گم شدن داشت سکته می‌کرد و خارهای بیابان دست‌اش رو زخمی‌کرده بود و محتویات دماغش آویزون بود و اشک می‌ریخت. هنوز هم این خاطره در ذهن‌ام پر رنگه‌، خیلی پر‌رنگ.

زندگی‌یعنی: لحظه‌ای که سرم محکم خورد به تیزی‌در خانه و شکست و  8سالم بود و فکر می‌کردم دارم می میرم و فرداش کلی ‌با سر بانداژ شده تو مدرسه پز دادم!...هنوزم جای خالی موهایم در این حفره‌ی کوچک مرا به یاد مقاومت عجیب و غریبم برای‌بخیه نزدن می‌اندازد.

زندگی یعنی:  سوختن تا مغز استخوان پاهایم و بد‌تر از اون لک شدن جوراب شلواری سفیدی که ازش متنفر بودم،‌ به‌خاطر شیطنت سر سفره‌ی نذری عزیز جون و سرزنش و نگرانی توامان مادرم .

زندگی یعنی: کچل کردن سرم در 8 سالگی،‌ و پدری‌که کلی ذوق می‌کرد بابت شباهت حالا عجیب و بیش از حد دخترش به نوجوانی‌های خودش!، و عذاب دختر از پاسخ به این سوال درد‌آور که :تو دختری یا پسر؟!

زندگی یعنی:ترس از خدای بی‌رحم و خشنی که بنا به گفته‌ی خانم معلم قرار بود در آن دنیا مامان و عمه و خاله و زن عمو و زن دایی را از تار موهایشان آویزان کند و در آتش مذاب جهنم بسوزاند  چون که کفش‌های پاشنه بلند می‌پوشیدند و ماتیک می‌زدند و... و به التماس‌ها و دعاهای شبانه‌ی دختر بچه‌ی 7 ساله هم هیچ اعتنایی نمی‌کرد

زندگی یعنی:کابوس ناتمام نمره انضباط 19 و چشم‌های‌از حدقه در آمده‌ی معلم کلاس دوم

زندگی یعنی: یاد گرفتن آیه الکرسی از خانم راهجردیان، معلم  مهربان و خوش‌روی کلاس سوم دبستان. دعایی که از آن روز به بعد همیشه با من‌است. صبح و ظهر و عصر و شب.

زندگی یعنی: تب و لرز ‌ها و دل دردهای شبانه‌ی الکی‌، به بهانه‌ی تماشای آیینه‌ی‌ عبرت در کنار پدر و مادری که اجازه نمی‌دادند دیرتر از 10 شب بخوابی‌الا با دلیلی‌ موجه و قربون صدقه رفتن محمود دینی در مدرسه که آن موقع‌ها فکر می‌کردیم خوش‌تیپ ترین مرد زندگی ماست!

زندگی یعنی: معدل خالص 20 و هدیه گرفتن کره‌ی جغرافیا و اطلس گیتی شناسی و از خواب و خوراک افتادن و حفظ کردن تمام پایتخت‌های دنیا و گونه‌های‌جانوری و آب و هوا و...

زندگی یعنی: عصرهای دل‌گیر و وحشتناک پاییزهایی که مدرسه می ‌رفتم و بعد از ظهری بودم و موقعی می رسیدم خانه که وسط کارتون‌های‌ محبوب اذان می‌دادند و محکوم بودم به تماشای قرآن خواندن محمد جواد فروغی که با شیرکاکائو های داغ و شیرین مامان یک جوری‌ تحملش می‌کردم.

زندگی یعنی: موقعی که رفتیم باغ وحش مشهد و محمد سوار فیل‌ اسباب بازی شد که با یک 5 تومانی ناقابل بالا پایین می‌رفت و من سوار یک فیل گنده‌ی‌ واقعی شدم و چه‌قدر احساس قدرت و ابهت می‌کردم و چه‌قدر پوست فیل زبر و زخیم بود و چه قدر...غمگین بود.

زندگی یعنی: تابستان‌‌هایی که معدل 19/5ام مجوز ورود به روستای دایی جون بود و می‌نشستم در اتاقک  پشتی کامیون گنده و درندشت دایی جون و می‌رقصیدم و می‌خندیدم تا می‌رسیدم به ده و یک هفته‌ی رویایی انتظارم را می‌کشید.

زندگی یعنی: تکان دادن الکی دست‌هایم روی ایوان مدرسه و دستگیر شدنم! به جرم علامت فرستادن به پسری بیرون از محوطه‌ی مدرسه ‌ی ‌راهنمایی و تهدید‌های آن چنانی و ترس بی‌پایان من و قسم خوردن به خدا و محکوم شدنم به این‌که دروغ می‌گویم و دروغ نمی‌گفتم.

زندگی یعنی: پیغام دوستی تو از طرف دختردایی‌ات و کیف کردن من و قایم کردن خوشحالی‌ام از تو و ...اولین تپش‌های عاشقانه‌ی قلبم.

زندگی یعنی: سر بزنگاه مچ‌گیری یک دختر بی‌دست و پا که داشت با دوست پسرش می‌رفت مدرسه از سوی یک ناظم بداخلاق اما خوش‌دل و تهدید به این‌که قضیه را به مادرم می‌گوید و ترس بی ‌پایان من از لو رفتن ماجرا و راه‌کارهای‌دوستان خلاف‌کار و با تجربه‌ی‌! مدرسه‌مان.

زندگی یعنی: برق لب زدن‌های یواشکی سر راه مدرسه به خیال خام این‌که خیلی خیلی خوشگل‌تر می شم!

زندگی یعنی: ضربه‌ی اوت پنالتی روبرتو باجو و باخت از فرانسه و اضافه شدن یک طرف‌دار پر و پا قرص به تیم ملی ایتالیا که الساندرو نستا رو می‌پرستید.

زندگی یعنی: کلاس‌های خسته کننده و اعصاب خرد کن جبرانی حسابان برای شاگرد تنبل‌هایی که سینوس و کسینوس تو مغزشون نمی‌رفت و محکوم بودن به یاد‌گیری جداول تابع در ظهرهای گرمی که در مدرسه پرنده پر نمی‌زد و گشنه‌مان بود و بی‌‌رمق و ...

زندگی یعنی: برنج‌های شفته و بی‌نمک و بی‌روغنی که یواشکی خوراک یا کریم‌ها و کبوتر‌ها می‌شد تا دختر نوجوان خانه باز هم محکوم به بی‌عرضگی نشود!

زندگی یعنی: ثبت این حقیقت مسلم که پدر و مادرم مرا دوست ندارند در دفترچه‌ی خاطرات14 -13 سالگی ام که نوجوان بودم و در سن بلوغ و فکر می‌کردم عالم و آدم درکم نمی‌کنند و با من سر جنگ دارند.

زندگی یعنی: قبول نشدن در دانشگاه و ثبت ‌نام در آزمون‌های قلم‌ چی نفرت انگیز و جمعه صبح‌هایی که خواب و بیدار باید می‌رفتم آزمون می‌دادم و نمره‌ی‌ ترازهایم‌معیار خوشبختی‌ام بود و همه‌اش درس می‌خواندم و درس و درس

زندگی یعنی: قبولی 5 رشته در سال دوم و اطمینان از این‌که سینما می‌خوانم و نشد و رفتم سراغ تئاتر

زندگی یعنی:  یک ماه  بعد از شروع کلاس ها داشتم با تو قدم می‌زدم و کیف کولی‌ام روی دوش تو بودم و دوستانم حسادت می‌کردن که به من توجه داری و من فکر می‌ردم چه‌قدر خوشبختم و هر غروب به غروب روی پشت‌بام منتظر تلفن تو بودم و انگار نه انگار که سه ساعت پیش از هم خداحافظی کردیم

زندگی یعنی: کشف دو‌باره‌ی  فریدون فروغی و افشین و فرهاد و سیاوش و گوگوش و داریوش و قدم زدم در حیاط کوچک دانشگاه و پچ‌پچ های درگوشی با دخترها درباره‌ی پسرها و ...

زندگی یعنی‌: کافه نادری‌ و بوی مسحور کننده‌ی قهوه و پیاده‌روی‌های ناتمام من و تو و صادق هدایت و سیمین دانشور و بزرگ علوی و...

زندگی یعنی: خوردن دم‌پختک خوشمزه‌ی عزیز جون و پچ‌پچ ‌های در گوشی با دختر عموها درباره‌ی شاهرخ و سمیه و اخبار داغ  روزنامه‌ی حوادث 

زندگی یعنی: فاتحه خواندن سر خاک پدربزرگی که هرگز ندیدم و نزدیک تختی خاک کرده بودندش و احساس غریبی به او داشتم.

زندگی یعنی: رنگ کردن موهای مامان‌جونی، کشیدن قلم موی‌ آغشته به رنگ سیاه پر کلاغی بر تارموهای ‌نقره‌ای براق و گوش سپردن به خاطرات قدیم مادربزرگی که می‌گفت دست من برایش سبک است و من می خندیدم  و می‌دانست که به این‌ها اعتقادی ندارم و ...

زندگی یعنی: روزهای نکبتی کافه سیاه و سفید و تحمل کردن تو و آن جو سنگین و آن هوای سمی و نداشتن جرات نه گفتن و محکوم کردن خودم و خودت و غذاب بی‌پایانی که روزی به آن پایان دادم‌.

زندگی یعنی: سرزنش‌های شبانه‌روزی خودم به خاطر اشتباهی‌ که عمدی نبود و لذت حضور و هم‌راهی‌ برادری‌که فکر می‌کردم هیچ‌وقت هم‌دیگر را نمی‌فهمیم.

زندگی یعنی: حس هم‌چنان مطبوع آن صبح زمستانی که برف فراوان آمده بود و داشتم غذای چینی‌می‌پختم و لا به لای جلز ولز و بخار مطبوع کلم بروکلی حواسم به نور آبی‌رنگ موبایلم بود و اس ام اس های تو که می گفتی: برف امروز صبح را نشانه‌ی خوبی‌می‌دانی و گفتم باید برای رابطه‌مان اسمی پیدا کنیم و il divo داشت ایزابل می‌خواند و گفتی بی‌خیال بیا خوش باشیم و عجب ناهاری بود‌، ناهار آن روز.

زندگی یعنی : آن میلک شیک جادویی‌خوشمزه و آن رژ لب قرمز و موهای‌سیاه و آن طور که آستین مانتو‌ام را می‌کشیدم روی دستم و نگاه تو و خندیدن های ما و صدبار بالا و پایین رفتن خیابان و ترس از این‌که فرصت دارد تمام می‌شود و من و تو هزار حرف ناگفته داریم.

زندگی یعنی‌: لحظه‌ای که عشق تو برای همیشه در قلب من مرد،‌ درست همان لحظه‌ای که صدای آخرین نفسش را شنیدم و عجیب بود که برایم دردناک نبود و آرام بودم و راحت

زندگی یعنی: راهپیمایی‌های بی‌پایان و شعارهای جور واجور و مچ بندهای سبز

زندگی یعنی: ثبت تصویر صورت رنگ شده و دست های حلقه شده ی من و دعاهای از صمیم قلبم برای پیروزی ایران و رفتن به جام‌جهانی  در روزنامه‌ی حالا توقیف شده و شبی که تا صبح تو خیابان ها گشتیم  و ای ایران خواندیم و پرچم تکان دادیم

زندگی یعنی: بارش بارانی که دعا کردم در روز قدس ببارد و تماشای مادرم که روسری سبز پوشید و با من آمد راهپیمایی

زندگی یعنی: عصرهایی که در کافه ثالث نشسته بودی، مثل همیشه آرام و باوقار و منتظر بودی تا من بیایم و مثل همیشه بخندی به بی‌هوا تکان دادن دست هایم در هوا. برایم موسیقی جدید می‌آوردی و فیلم‌های جدید و می‌گفتم خیلی اهل فیلم‌های اروپایی نیستم و می‌خندیدی به خنده ‌ها و شیطنت‌هایم و هم‌چنان آرام بودی و با وقار و می‌دانستی که دوستت ندارم و با این حال دوستم داشتی

زندگی یعنی: هر صف جشنواره‌ی فجر، چه آن‌هایی که کلی ‌با همه بحث می‌کردم و همه یک پا منتقد حرفه ای از خود راضی بودن و چه وقت‌ هایی که ته مانده‌ی بلیت‌ها ما را به وحشی‌هایی بی‌ نزاکت تبدیل می‌کرد و چه صف‌های سوت و کور فیلم‌های خارجی و نفس‌های عمیق

زندگی یعنی: لذت به گردش بردن و بازی کردن با شلمان ، لذت تماشای غذا خوردن اش و آن ادا اطوارهای تمام نشدنی

زندگی یعنی: طعم مطبوع اولین لازانیایی که پختم و به به و چه چه همه‌ی اعضای خانواده و رسیدن به این حقیقت دردناک که ...کدبانو بودن هم ای همچین بد نیست!

زندگی یعنی: مواجه اول‌بار با کارتون سیندرلا و در رویای‌ خوش دختر شاه پریان زندگی کردن.

زندگی‌ یعنی:
هر لحظه‌ای که در پلاتوی دانشگاه برای تمرین تئاتر جهانگیر گذراندم

زندگی‌یعنی: تمام عصرها و ظهرهایی که با تو در ایوان رستوران  خانه‌ی هنرمندان سپری شد. با آن بستنی های شکلاتی که زمستان می‌‌‌خوردیم و چه آن ماکارونی‌های گیاهی خوشمزه و تمام آن بحث‌های  میان من و تو درباره ی موسیقی،‌ کتاب،‌ فیلم،‌ تئاتر،‌ زندگی

زندگی یعنی:
کشف طعم دل‌نشین سیب‌زمینی تنوری با پنیر فراوان در رستوران اکباتان با ایستک‌های‌طعم دار لذیذ

زندگی یعنی: لذت تماشای‌فیلم‌های ترسناک با مهشید و ترس‌های شبانه

زندگی یعنی: منت کشی‌های بامزه‌ی برادرم که خودش دعوا می کند و خودش قهر می‌کند و خودش هم منت کشی و آشتی

زندگی یعنی: تمام صبح و ظهر و شب هایی که با تو گذراندم و تو از عاشقیت گفتی و من از عاشقیم پشیمان شدم و تو به عشقت رسیدی و من ایمان آوردم که هنوز هم معجزه می‌شود.

زندگی یعنی: تکرار همیشگی این جمله که خدایا کاری کن شرمنده‌ی توانایی های خودم نشوم و باز هم همان تنبلی و همان بی‌دقتی و همان...

زندگی یعنی: بحث‌های باز هم ناتمام من و تو در سالن انتظار سینما فلسطین بعد تماشای‌ هر فیلم مستندی که برای خودش دنیایی بود

زندگی یعنی: همان روزی که می‌خواستیم قاچاقی برویم کنسرت محسن نامجو و چه نقشه‌ها ریختیم و بچه های پاستوریزه‌ی دانشگاه شریف نمی‌توانستند خل بازی‌های هنری‌ها را درک کنند و خودمان را به آب و آتش زدیم و موفق نشدیم و ما مانده بودیم و کلاسی که دو در کردیم و کنسرتی که نرفتیم و یک روز پر خاطره

زندگی یعنی: تک تک روزهای تعطیل عید 1385 که خاطرات یک گیشا را می‌خواندم و عید دیدنی نرفتم و کلی کیف داد

زندگی یعنی: ذوق مرگی اولین‌باری که اصلاح کردم و از شر ابروهای نامنظم و پر پشتم خلاص شدم و فکر می‌کردم این اوج خوشبختی است

زندگی یعن‍‍ی: یادآوری روزهای وحشتناکی که پایان نامه‌ام پیش نمی‌رفت و خسته و افسرده بودم و دستم به هیچ کاری نمی‌رفت و منبع پیدا نمی‌کردم و این پایان‌نامه‌ی کوفتی شده بود یک غده‌ی سرطانی که داشت مرا ذره ذره می‌کشت

زندگی یعنی: سر و صدای و شیطنت بچه‌ها سر کلاس و این‌که نمی‌توانستم باهاشون ارتباط برقرار کنم تا این‌که فهمیدن ساسی مانکن گوش می‌دم و ...یک‌هو دنیا شد گلستان

زندگی‌یعنی: فهم این‌که من و تو با هم دوستیم و این‌که باهاش مشکلی نداشتم

زندگی یعنی:
تماشا‍ی هر باره‌ی هر کارتونی که دوست دارم، خصوصاً بچه های کوه آلپ

زندگی یعنی: روزی که از شدت استیصال دوست داشتم خودم رو از پشت بام دانشگاه بندازم پایین و رفتم خانه‌ی مامان  و  حضورش چه قدر به من دل گرمی می‌داد

زندگی یعنی: هر لحظه فاصله گرفتن از صبحی که با پدرم در مترو قرار داشتم و خسته بود و باهاش قهر بودم و تا دیدمش گریه‌م گرفت و با وجودی‌که پیشم بود دلم براش تنگ شده بود و وقتی رفتم خانه هنوز نیامده بود و دل‌تنگش بود و شب که آمد خوشحال شدم و آرزو کردم هیچ وقت باهاش قهر نکنم

زندگی یعنی: قدم زدن با تو در خیابان ویلا،‌ وقتی که هر دو سکوت کرده بودیم و تو می‌گفتی این سکوت را دوست داری و همیشه فکر می‌کنم دوستش نداشتی‌. اما من راضی‌بودم از آن ظهر و آن سکوت و آن قدم‌های بی‌هدف و آن عجب گفتن‌های تو

زندگی یعنی:
برنامه ریزی برای آینده و هر بار تغییر اولویت هدف‌هایی که دارم و خنده‌ی خودم به این سرگردانی

زندگی یعنی: خرید رفتن با مامان که دست و دل‌باز است و اخم و تخم‌های من را تحمل می‌کند و خریدهایش را دوست دارم

زندگی یعنی: ناهار خردن با مامان،‌ در پایان همان خریدهای‌ تمام نشدنی! و بعد از کلی گشت زدن در بازار بی سر و ته تهران که مامان عاشقش است. سفارش چلوکباب‌های خوش‌مزه به رستوران خوش‌نام نایب و به هزار زحمت پیدا کردن یک میز خالی و بحث همیشگی مامان درباره‌ی فست فود و این‌که فست فود اصلاً غذا نیست و ....

زندگی یعنی: تمام ساعاتی که فیلم می‌بینم و خواهم دید، چه خوب باشد و چه بد

زندگی یعنی: هر لحظه ای که کامنتی برایم می‌رسد‌، از دوستانی‌که می‌شناسمشان. گیرم که از نزدیک ندیدمشان...که این‌طوری بیشتر دوست دارم. دوستان مجازی که مرا می‌شناسند و می‌شناسمشان

زندگی یعنی: کنار آمدن با این حقیقت تلخ که  تو  در غم‌هایم  با من همراه می‌شوی و در لحظه‌های شادی،‌ حسادتت را می‌فهمم و این مرا غمگین می‌کند

زندگی یعنی: یاد آوری هر باره‌ی خاطره‌ی تنبیه مادرم که من و محمد را در سرما انداخت تو حیاط تا بابت دعواهایمان از او و بابا معذرت خواهی کنیم و من معذرت نخواستم و داشتم یخ می‌زدم و از رو نمی رفتم ‌از سوی محمد برای صحه گذاشتن بر مغرور بودن و لج باز بودن من و اطمینان من به این‌که ابداً‌ صاحب این خصائل نیستم

زندگی یعنی: خرج کردن بی عذاب وجدان اولین درآمدت  به نشانه‌ی گامی به سوی استقلال

زندگی یعنی: اولین‌باری که نوشته‌ای از من در روزنامه چاپ شد و فکر می‌کردم دیگر آرزویی ندارم و کمی بعد دیگر چیزی‌ننوشتم و برایم مهم هم نبود

زندگی یعنی: لحظه‌ای که بعد از کلی رفت و آمد و گل و شکلات و عزت و احترام به استاد نفهم و دیوانه‌‌ام ،‌همسرش جلوی در خانه‌شان نامه ای به من داد که نوشته شده بود استاد از هم کاری با من معذور است و قدر تمام عمرم حرص خوردم

زندگی یعنی: هر بار خواندن وداع با اسلحه و پیرمرد و دریا و هر اثری از ارنست همینگوی

زندگی یعنی: روزهایی که عجیب تنبلم و می‌افتم رو تخت و بی‌عذاب وجدان از اضافه وزن بستنی و چیپس و شکلات 97%  می‌خورم و سریال می‌بینم

زندگی یعنی:  تماشای فیلم‌های هندی خوب، با کلی‌رقص و آواز‌،‌ عشاقی که در پایان به هم می‌رسند و آدم بدهایی که سزای اعمالشان را می‌بینند و آدم‌های خوبی که عاقبت به خیر می‌شوند؛  بدون هیچ عذاب وجدانی

زندگ‍ی یعنی: گوش سپردن به صدای احمد رضا احمدی‌،‌ وقتی که دل‌تنگم و شعر می‌خواند و آرامم می‌کند

زندگی یعنی:
مواجه هر بار سرشار از لذت با اثری از نیل سایمون

زندگی یعنی: نقشه کشیدن با محمد برای تماشای قاچاقی تایتانیک،‌ وقتی که لئوناردو دی‌کاپریو بت بزرگ همه شده بود

زندگی یعنی: روزی که تنها رفتم سر خاک عزیز جون و دلم براش تنگ شده بود

زندگی یعنی: دعوا با استاد بی‌سواد داستان نویسی که تنها به من نمره‌ی کامل داده بود و من وظیفه‌ی انسانی خودم می‌دانستم از بقیه‌ی دفاع کنم( و پیش بقیه دستم رو شده بود و کسی خوشش نمی اومد انسان دوستی ام را به رخ اش بکشم)

زندگی یعنی: لحظه‌ای که نفس نفس زنان زنگ در خانه‌ی مامان جونی ‌را زدم و داشتم سکته می‌کردم که چرا هر چه تلفن می‌زنم جواب نمی‌دهد و یک دفعه در را باز کردم و افتادم توی بغلش و بهم خندید و گفت تلفن ها قطع شده و داشتم حساب می‌کردم تا برسم دم خانه‌،‌ چه قدر نذر امامزاده صالح کردم؟!

زندگی یعنی:گوش سپردن نا خواسته به  درد و دل‌های باباجونی با قاب عکس مامان جونی بعد از مرگش، صبح های زود وقتی که هیچ کس بیدار نیست

زندگی‌یعنی: زندگی با بابا‌جونی که آدم منحصر به فردیست و تنهایی دارد عجیب بزرگ

زندگی یعنی: راهپیمایی‌ از محل کار تا نزدیک خانه، و استشمام عطر های گرم و شیرین یا تلخ و سرد آدم‌هایی که تند و تند از کنارم می‌‌گذرند و همین‌طور که نامجو گوش می‌کنی بهشان نگاه می ‌کنی و قصه‌ای برایشان سر هم می‌کنی

زندگی یعنی: غصه خوردن از این‌که چرا تاکسی‌ها همه‌اش رادیو پیام گوش می‌دهند و موسیقی نمی‌گذارند یا اگر می‌گذارند حميرا است و هایده؟! و این‌که چه کیفی دارد صبح ها با صدای ابی و گوگوش بری سر کار يا ملودی‌های بابک بيات

زندگی یعنی:
آغوش عزیزجون، وقتی که خسته و کوفته از دانشگاه می‌رفتم خانه‌اش و به محض باز کردن در بغل ام می کرد و گله از این که چرا دیر به دیر می آیی

زندگی‌یعنی:
بی خوابی‌های شبانه در خانه ‌ی خاله. که هی با هم حرف می‌زنیم و حرف می زنیم و کلی یاد می گیرم  و واقعاً یاد می گیرم و دوست دارم این بی خوابی ها را و از عرفان و مذهب می گوید تا .....

زندگی یعنی: لذت خرید از عطاری زیر بازارچه دم غروب

زندگی یعنی: قدم زدن در بازار تجرش، ‌وقتی نزدیک افطار است و از همه جا بوی خوراکی های خوشمزه می آید و صدای ربنای شجریان از يک جايی به گوش می‌رسد و تند تند جمعیت را کنار می‌زنی تا بروی سوی خانه

زندگی یعنی: رفتن به امام زاده، هر امامزاده‌ای در هر کجا به به من آرامش می‌دهد

زندگی یعنی: لذت یک لحظه ایستادن زیر باران و چشم دوختن به بلند‌ترین درخت قلهک که کلاغی‌ روی بلندترین شاخه‌اش لانه ساخته

زندگی یعنی: اعصاب خردی ناشی از گیر کردن در ترافیک بی‌پایان سید خندان، وقتی خسته ای و گرسنه و هوا سرد است و ...



...زندگی همین هاست و من هم‌چنان زندگی می‌کنم و حواسم به این جزئیات است که همین‌هاست که زندگی مرا می سازد،...





+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط مهتاب ساوجی  | 

Leaf of on almond tree with a hole in it

الان اصلاً‌حال درست و حسابی‌ندارم.خدا می‌دونه که چه قدر تا صبح دعا کردم و قسم دادم که امروز صبح خبر اعدام بهنود شجاعی رو نشنوم.الان خسته و غصه دارتر از اونم که بتونم درست فکر کنم و درست بنويسم.ولی يک تصميمی گرفتم که بايد عمليش کنم.هر جور که هست بايد عمليش کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 5:39 قبل از ظهر  توسط مهتاب ساوجی  | 

Walking Turtle

چند وقت پیش لاک‌پشتم مرد. ناگهانی نبود. یک جورهایی می‌دونستم داره می‌میره.

لاک‌پشت سبز کوچولوی من همراه فایتر آبی مهشید با هم پا گذاشتن به خانه‌ی ما. راستش با فایتره خیلی کنار نمی‌اومدم. یک جوری بود که نمی‌دونم چه جوری. شبیه همون آدم‌هایی که در نگاه اول بهت می فهمونن بهتره باهاشون کاری نداشته باشی!
سرم با لاک‌پشته گرم بود. شیطونی می‌کرد و روزی صدبار گم می‌شد و مجبور بودم همه‌ی اسباب اثاثیه ی ‌اتاق را بریزم بهم تا بالاخره گوشه‌ی فرشی‌، نزدیک میز لوازم آرایش یا پشت کتاب‌خونه پیداش کنم. حسابی شکمو بود و سیرمونی نداشت.  یک‌جورهایی هم منو یاد عزیز جونم می انداخت. نمی دونم نگاهش یا کندی خاص حرکاتش. هر چند جای شلمان، گربه‌ی یک چشم عزیز دردانه ام را نمی‌گرفت ،اما می‌شد گفت بهش عادت کرده بودم. منو خوشحال می‌کرد وکم تر جای خالی شلمان اذیتم می‌کرد.
همه چی خوب بود تا این‌که فایتر مهشید مرد. یک روز از خواب بیدار شدم و دیدم با چشم‌های از حدقه درآمده روی آب ایستاده و وحشت زده نگاهم می‌کنه. قیافه‌ی خیلی کریهی پیدا کرده بود...فایتره که مرد‌، بی آن‌که عمدی در کار باشه دیگه خیلی به لاکی نمی‌رسیدم. بازی نمی‌کردیم. پیدا کردنش
از کنج اتاق یا زیر صندلی‌ دیگه برام لذتی نداشت، در نتیجه کم‌تر از جاش می آوردمش بیرون .غذاش مدتی‌بود تموم شده بود و بخاطر لجبازی من و خواهرم سر این‌که کی به خودش زحمت بده براش غذا بخره، روز‌ها و شب‌ها گرسنگی می‌کشید. کم‌کم رفت تو لاک خودش، حرکت نمی‌کرد، صبح تا شب از جاش تکان نمی‌خورد، کاری به کار هیچ‌کس نداشت. وحشتناک آروم شده بود....وحشتناک.
تصمیم گرفتم باهاش آشتی کنم. محض منت‌کشی به‌جز غذای اصلی براش یک خوراکی تقویتی هم خریدم. شاد و شنگول رفتم خونه و براش ضیافتی برپا کردم و با کلی غلط کردم وببخشید  فکر می‌کردم رابطمون بهتر مي‌شه. امانشد.
آشتی نکرد. غذاش تو آب خیس می‌خورد و بهش لب نمی زد. گاهی می‌شد یک‌ساعتی می‌نشستم کنارش به امید این‌که اون بدن نرم و لزجش رو از توی پوسته‌ی سختش بیاره بیرون و چند قدمی راه بره، اما بی فایده بود. لاک‌پشته بدجوری اعتصاب کرده بود و کوتاه نمی‌اومد که نمی‌اومد. خیلی غمگین بود، غمگین و ناراحت. منو عذاب می‌داد. یک هفته گذشت و لاک پشته لب به غذاش نزد.
باید یک فکری می‌کردم. با مهشید تصمیم گرفتیم ببرمیش بیرون، ببریمش تو طبیعت یا جایی‌که یکی دیگه هم مثل خودش باشه. خلاصه باید یک‌جوری از تنهایی درش می‌آوردیم. مهشید موافقت کرد و قرار شد وظیفه‌ی خطیر جا پیدا کردن برای لاکی را بر عهده بگیره. اما مثل همیشه بازی امروز و فردا کار رو عقب انداخت. شب قبل از مرگ لاکی نشسته بودیم فیلم می‌دیدیم که مهشید گفت: سروصدا نکنی ها...این لاک پشته داره می‌میره.
یعنی چی؟!
لاکش خیلی نرم شده،این نشونه‌ی مرگ لاک‌پشت‌هاست.
لاکپشته فرداش مرد. بی سر و صدا رفتم تو باغچه‌ی حیاط خونه خاکش کردم. اومدم نشستم رو تخت و های‌های گریه کردم. بدجوری عذاب وجدان داشتم. احساس می‌کردم این‌مدت شبیه زندان‌بانی بودم که یک موجود بدبخت رو انداخته تو انفرادی و کاری به کارش نداره. فکر می‌کردم تنهایی لاک پشته بخاطر خودخواهی منه و این عذابم می‌داد....چند دقیقه بعد نشسته بودم تو پارک، دیگه گریه نمی‌کردم، باد خنکی می‌اومد و حالم بدجوری خوب بود. حس می‌کردم سبک شدم، از این‌که دیگه توی اتاقم یک موجود افسرده‌ی بی حال منتظرم نیست تا وقتی در را باز کردم، با اعتصاب غذا و حرکت نکردنش دلخوریشو نشون بده خوشحال بودم. حالا می‌فهمیدم گریه‌ی چند دقیقه‌ی پیش نه به‌خاطر لاک‌پشته که به‌خاطر عذاب وجدان ناشی از حس رهایی و آرامشی بود که از مرگ حیوون بی‌نوا  داشتم...عجب موجود پستی...

Ocean : Elena Kalis III Underwater Photography III


+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط مهتاب ساوجی  | 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط مهتاب ساوجی  | 

بچه که بودم ،عشق اينو داشتم برم روسري مامانم رو کاکلي کنم و تاپ بچسبونم رو سر يکي از دختربچه هاي بي نواي فاميل.
بعد يکي از پسربچه هاي خر و بي نوا رو هم مي ذاشتم بغل دستش و اصرار که مثلاً شما عروس و دامادين .خودم هم مي شدم فيلم بردار و سه ساعت از اين دو تا فيلم مي گرفتم.با هم برقصين،با هم کيک (از اين صدتوماني ها!)بخورين،دست همديگه انگشتر کنين و...
هنوزم وقتي در جمع فاميلي، مي خوام با يکي بشينم بحث جدي راجع به سينما داشه باشم.يکنفر ،بلند مي شه و با صداي رسا مي گه :يادتونه مهتاب بچه بود....از همون موقع  عشق اين چيزا رو داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط مهتاب ساوجی  | 


خب قبلاً هم از این عادت‌ها داشتم که چند وقت یک‌بار در این بلاگ، هر مورد جالب توجه و قابل اشاره را لیست کنم و در لذت یا عدم لذتش با شما شریک بشوم ،اما از این به بعد می خواهم این حرکت منظم‌تر بشود، این‌جوری که با یک نام مشخص، هر چند وقت یک‌بار لیستی از همین موارد جالب را این‌جا بگذارم و ببینم نظرتون درباره‌اش چیست.(حالا واقعاً همچین توضیحی لازم بود مهتاب؟!     مهتاب:بعله)

1.این زنان دوست داشتنی:
هم‌چنان تب سریال‌بینی از نوع آمریکایی‌اش در این کشور جهان سومی دوست‌داشتنی با شدت و حدت باقی است.از سیزن جدید لاست تا آخرین قسمت‌های فرار از زندان،از نگرانی درباره‌ی سرنوشت جک باور 24 تا رمز‌گشایی‌های 4400 و دکستر و هیروز و ... خلاصه یک دو جین سریال دیگر.
من اما از مدتی است ، قید هیجان، آن هم از نوع هیجان‌های لاستی و پریزون برکی را زدم و مثل یک خانم خوب ،پای سریالDesperate Housewives   را به تلویزیون درب و داغون اتاقم باز کردم و شب به شب همراه خواهرم ،همین طور که داریم بستنی وانیلی لیوانی میهن را مزه مزه می کنیم ،تماشا می‌کنیم ماجراهای  جذاب چهار خانم خانه دار به نام‌های : لینت، سوزان ، گابریل ،بیری . و البته جالب است بدانید که شخصیت مورد علاقه ی من در این سریال قبل از همه ،شخصیت ایدی است که هر چهار خانم سریال از دستش ذله شدند!
Desperate Housewives در آمریکا سریال بسیار محبوبی است،شخصیت پردازی فوق العاده ای دارد و بازی‌های بعضاً‌ بی‌نظیر.هر چند که به نظرم  سیزن سوم به قوت دو تا سیزن دیگر نیست.اما در کل پی‌گیری ماجراهای چهار خانم همسایه که در یکی از شهرهای خوش آب و هوای حومه‌ی آمریکا زندگی می‌کنند و روایت گر ماجراهای ریز و درشت عشقی،خانوادگیشون ،دوست پنجمی است که همان اول سریال خودکشی می کند،خالی از لطف نیست.
تنها بدی سریال این ‌است که خانم‌ها ممکنه گه گداری مثل من با تماشای اندام فوق‌العاده‌ی گابریل سولیس اغواگر،کدبانوگری بیریِ خانم به تمام معنا،جذابیت و شانس سوزان گیج و خنگ و هوش و خانواده دوستی لینت خودمختار ،یک کمی دچار افسردگی بشن که.....

2. شجریان و شور:
می‌دونم که شما هم کلی مثل من با استاد شجریان این روزها حال کردین.از ماجرای درخواست عدم پخش آثارش از صداوسیمای ملی! تا پخش به‌موقع آلبوم رندان مست(فارغ از ارزش گذاری آلبوم)و بعد؛ آن مصاحبه‌ی فوق العاده با voa و در آخر ترانه ی بی نظیری که این روزها یک ولوله‌ی دیگر در بین مردم راه انداخته.دم استاد گرم.

3.پستچی پست مدرن!
حسن فتحی‌همیشه برایم آدم قابل احترامی ‌بوده.سریال‌هایش را دوست دارتم(به‌جز شیخ بهایی)و مهم‌تر از آن نگاهش به آدم‌ها را دوست دارم.ضمن آن‌که کلاً‌ از آثاری که به تاریخ معاصر ایران می پردازند خوشم می آید( البته نه مثلاً سریال‌های آشغال محمد‌رضا ورزی!). پستچی...فیلم بدون  ایرادی نیست،در یک سوم پایانی ریتمش کند و حوصله سر بر است،محمد رضا فروتن‌اش انتخاب خیلی خیلی غلطیه و باران کوثری‌اش هیچ بدعتی نداره(من نمی‌فهمم ،نه به این همه جسارتی که تو انتخاب نقش‌هاش به خرج می‌دهد، نه به این‌که هنوز که هنوزه تو همه‌ی کارهاش یک جور می‌خنده،یک جور گریه می‌کنه،یک جور می‌ترسه ،یک‌جور.....)،بدتراز همه پایانه فیلمه که بدجوری تو ذوق می‌زنه.اما با این‌همه فیلم اِلمان های مثبت کم نداره از زوج دوست‌داشتنی پانته آبهرام و امیر جعفری بگیر،تا فیلمنامه‌ی کار شده و چفت و بست دار..در کل تماشایش را توصیه می‌کنم.

4.فارسی وان...همیشه آشنا
خدا را شکر از بعد از انتخابات تلویزیون از طرف من و خانواده ام بايکوت شده، به‌جز سریال بی‌نظیر در چشم باد،هیچ چیز دیگری تماشا نمی‌کنیم، و کلاً برای ما که صدا و سیمای ملی!مرده.اما در عوض این‌روزها هر چند با تحمل پارازیت‌های کلان و سرطان زا!،اما بالاخره هم بی بی سی پرشیا داریم و برنامه‌های ترکیبی  جذاب(از نون و نمک بهزاد بلور تا برنامه ی ازدواج و داستان هند و...)،هم پی ام سی داریم و تی وی پرشیا و هم فارسی وان.البته فارسی وان دیدن من با اعمال شاقه است.من یکی از طرفدارهای پر و پاقرص سریال های کره ای هستم(همسر یا دردسر و سام سون ) و در نهایت تعجب دوبله ی مزخرف آن ور آب هم آزارم نمی‌دهد،درست برعکس باقی اعضای خانواده که از اول تا آخر سریال به جای لذت بردن از مصائب سام سون دوست داشتنی مدام غرغر می‌کنن که این دیگه چه دوبله‌ی آشغالیه.

5.مانولیتو و سوزانا شورت کثیفه!
این چند وقته به لطف پارسا(پسر خاله‌م) یک گنچ گران‌بها پیدا کردم که هر وقت فرصت پیدا کنم می‌روم سراغش.مجموعه داستان‌های مانولیتو ،بعد از سری داستان‌های نیکولا،يکي از بهترین کتاب‌هاييست  که دارم می‌خوانم.یک مجموعه‌ی هفت جلدی از ماجراهای  یک پسر بچه هشت سال و نیم اسپانیایی  خیال پرداز دوست داشتنی که  از خنده روده برتون می کنه.

6.سفرت بخیر اما....
دیگه تا الان همه شنیدید که استاد شفیعی کدکنی از ایران رفت و چرایش هم که قابل حدسه.راستش من یکی خیلی با این شعر استاد زندگی کردم نمی دونم شما هم :
به کجا چنين شتابان
گون از نسيم پرسيد....

7.لیلی بیت و حنا
شاید خنده دار باشه ولی پای یک شرط بندی در میان است!من تقریباً‌مطمئنم دوبلور حنا دختری در مزرعه و بلفی یک نفر بود و این‌که صداش رو به‌جز این دو تا کارتون و یک کارتون دیگه که اسمش یادم نیست،جایی نشنیدم.باهام موافقین؟ و این‌که یادتون می یاد دوبلورش کی بود؟
8.... از بس جان ندارد.
خب مایکل جکسون را که به خاک سپردن و الانم ریختن اموالش را حراج می کنند .این مقاله ای هم که می‌خواهم  بهش اشاره کنم  یک کمی قدیمیه ،ولی دلم نیومد ازش بگذرم.محمد رضا لطفی یک مقاله ی بی نظیر نوشته درباره ی مایکل جکسون که تو سایت موسيق‍ی ما می تونید برويد  بخوانیدش.فقط همین.

9.ساعت دوازده شب و برباد رفتن روياها
این‌روزا نمی‌دونم چرا خيلی یاد سیندرلا می افتم.مخصوصاً‌ دیشب،وقتی عقربه‌های ساعت 11:55 دقیقه رو نشان می داد،فکر کردم شاید الان یک جایی،یگ گوشه‌ایه در اين دنیا، دختری باشه که داره تو آغوشش عشقش ،شاهزاده ی قصه‌هاش می‌رقصه و فقط و فقط پنج دقیقه وقت داره،پنج دقیقه ی دیگه تا تف کردن حقیقت زندگی به صورتش! 

10. این روزا یک جورایی به زندگی کولی وار کاوه حسودیم می‌شه .یک کلاه حصیری انداخته سرش و یک دو جین موسیقی و کتاب باحال برداشته و رفته  بست نشسته تو آلاچیق و ...از اون دور دورام داره صدای موسیقی انیو موریکونه برای خوب ،بد،زشت به گوش میرسه و...خوش به ‍‌حالش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط مهتاب ساوجی  | 

     


          وقتی انقدر،انقدر،انقدر داره بهمون خوش می‌گذره

         مجبوری با يک «دوستت دارم م م م »غليظ،گند بزنی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط مهتاب ساوجی  | 

اين باغ دماوند است.باغ پردار ودرخت و سرسبزي که در طول سال چندباري آغوشش را براي ما  مسافران خسته و کلافه از دود و دم و شلوغي شهر مي‌گشايد و الحق و الانصاف که ميزباني شايسته است!اين‌بار هم بعد از کلي دوري از اينجا ودلتنگي ، چند روزي ميهمان سرخ ده بودم و تمام خستگي هايم را سپردم  به نسيم خنک باغ و غصه هايم را سپردم به آب زلال و سردو مطبوع  استخروحالاهم پاکيزه وخوشحال و سرحال  پيش شمام!




صبح:بيدار شدن اجباري با مزاحمت بي پايان مگس هاي سمج و سروصداي خروس هاي با ابهت و مرغ هاي پرسرو صدايي که بهت دستور مي دهند فوري بياي سر وقت تخم مرغ هايشان تا يک صبحانه ي لذيذ نوش جان کني!

ظهر:همگان بجز من و دايي جان بر اين باورند که آبگوشت هاي سرخ ده يکي از لذيذترين غذاهاي دنياست،من اما اين ناهار لذيذ را اصلاً دوست ندارم و خب براي کسي هم خيلي مهم نيست!معمولاً‌در پايان استخوان ها و ته مانده ي گوشت کوبيده هم نصيب «برفي» مي شود که احمق ترين و دوست داشتني ترين سگ دنياست براي من!

عصر:بعد از يک آبتني کردن جانانه(بماند که سهم من معمولاً آويزان شدن به ديواره ي استخر و قلپ قلپ آب خوردن و توصيه هاي از سر خير خواهي اقوام مبني بر ياد گيري شناست!)مي رسيم به مراسم پرهيجان حمله به درخت هاي پر بار و بي نوا؛که خوشبختانه اينجاست که من بر عکس شنا کردنم حسابي آبروداري مي کنم! ديگه  تصوير آويزان شدن از شاخه هاي بي نوا و ...را نمي گذارم اينجا!

و غروب هم که همه بايد بارو بنديل را جمع کنيم و از اين خانه دوست داشتني(که شبيه «خانه ي مادربزرگه» است.)خداحافظي کنيم و راهي خانه شويم....و اين بود انشاي من!

پ.ن:ب يادم باشه بيام و جريان قالب جديد بلاگم را بگم و اينکه کلي حرف نگفته دارم.؛به وقتش و ...دلم خيلي براي اينجا تنگ شده بود.


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط مهتاب ساوجی  | 

الان انقدر شوکه شدم که نمی تونم بیشتر از این بنویسم.حالا تا بعد.

فقط بگم این هم از جمعه ی داغ خرداد ماه و تصویر لری کینگ و خبر مرگ یکی از محبوبترین خواننده های عمرم:

                   

 1.اسم مایکل جکسون را اولین بار از زبان خاله م شنیدم.شبی که داشت با هیجان از خواننده ای حرف می زد که  خیلی خوب  می رقصه و جوراب های سفید و کفش های گتر دار می پوشد.تعریف کرد که چطور نام ممنوعه اش در میان  هم دانشگاهیان زبان به زبان می چرخد....من خوب یادمه اونشب  مدام به اینگفته ی خاله فکر می کردم،که هواداران پر و پا قرصش چطور سر اجرای کنسرت هاش از هوش می رفتند و روی دست می بردنشون!

2.مدتی پس از این ماجرا بود که مایکل جکسون با ویدئوکلیپ های جذاب ته فیلم های وی اچ اس؛جایی در خانواده ی ما پیدا کرد.و من با تماشای  ویدیوی "بیلی جین" بود که عاشق و شیدای مایکل شدم.زبانم انقدر خوب نبود که معنی ترانه را بدونم.بیشتر مجذوب رقص مایکل شده بودم.

3.پدرم انگلیسی بلد نیست،ولی وحشتناک عاشق رقص مایکل جکسونه.فکر می کنم یکی از بهترین هدیه ها یی که پدرم تا به حال گرفته همون سی دی  گلچینی از بهترین های مایکله.

3.سر ماجرای اتهام کودک آزاری مایکل،انقدر عاشقش شده بودم و با ترانه های رنگارنگش زندگی کرده بودم که مدام دعا کنم ازش رفع اتهام بشه!...و روزی که  خبر اول همه ی روزنامه ها حکم برائت مایکل بود،برای من روز خیلی خوبی بود.

4.هنوزم برایم باور مرگ مایکل جکسون سخته.کلی با شوق و ذوق گزارش تور بزرگ انگلستان پس از سالها رو تعقیب می کردم و چه قدر حسودیم شد به چند تا رقصنده ای که در تست  مایکل نمره ی قبولی گرفته بودند....وای همین الان یاد نمایشی افتادم که قرار بود چند وقته دیگه در برادوی اجرا بشه و درباره ی زندگی مایکل جکسون بود....چه قدر باهاش خاطره داشتیم....

5.مایکل جکسون در عمر کوتاه خودش به خیلی از ماها رویا داد،خیلی از  لحظات ارزشمند و لذت بخش خیلی از آدم ها از هر کجای دنیا بدون حضور مایکل جکسون،چیزی کم داشت.از این بابت کلی بهش حسودیم می شه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط مهتاب ساوجی  | 

 

 

          برای سید کوهزاد اسماعیلی  بخاطر شرافتش

 

این"شاید"و تاکید می کنم"شاید" آخرین پست من در آستانه ی رقم خوردن فصلی نوین در تاریخ کشورم در رابطه با حوادث اخیر باشد.تاریخی که من هم بخشی از آن بودم.

 و اما.....یکی بود یکی نبود.

من از صبح بیدار می شدم برم اعتراض،اعتراض به خیانت در امانت،اعتراض به توهین به شعورم،اعتراض به دیکتاتوری،اعتراض به کشتار و خفقان؛اعتراض .....

پدربزرگ هر روز می گفت:دخترم نرو بیرون؛من جنگ دیدم،انقلاب دیدم.نمی تونی چیزی را تغییر بدی .نرو بیرون.تو فقط بازیچه ای .از شور و جوانی ات دارند سوءاستفاده می کنند.

مامانم می گفت:فقط یک امروز را نرو بیرون؛هر وقت دیگه خواستی هیچ اشکالی نداره.

برادر می گفت:انقدر من را حرص نده،تا بری و بیای من می میرم و زنده می شم.

پدرم می گفت:من که گفتم احمدی نژاد از قبل انتخاب شده و دست تو و امثال تو نیست.

مهشید هرروز اخم و تخم می کرد که منم بیام.

دایی ام هرروز زنگ می زد ببینه تهران چه خبره.

برای زن دایی هر روز یک اتفاقی پیش می آمد که نتونه بیاد راهپیمایی.

علی رضا هنوزم تو لاک خودشه.

خاله م هر روز رفت و هرروز یاد ملک الشعرای بهار کرد تا روز شنبه که وحشیانه کتک خورد و کارش به بیمارستان کشید.

دوستانم هر روز خبر می دادند و خبر می گرفتند.

دوستان راه دور هم همین طور.

من کلی راهپیمایی رفتم و کلی اعتراض کردم.

کلی اشک ریختم و بغض کردم

کلی خندیدم و دوست های جدید پیدا کردم.

کلی شعار دادم و کلی بدوبیراه گفتم.

.....امشب ،شنبه شب است.

کلی آدم دستگیر شده،کلی از خانواده ها از عزیزانشان خبر ندارند،رسانه ی ملی!!! یادش نرفته بعد از اخبار اغتشاش گرانی که وطن و عزت و آبروی وطنشان ارزشی قائل نیستند! اعلام کند  پای یک زن در نوار غزه لیز خورد و از دو جا شکست!

با فیلتر شکن به سایت های ممنوعه سرک می کشم  که می گویند میرحسین در خیابان جیحون است به او بپیوندید.

خسته نیستم،از شور هم نیفتاده ام.من ته دلم آرامم.آنچه می خواستم به کمک دوستانم و حماقت دشمنان حادث شد.

نمی دانم اگر خدا به من این اختیار را می داد که خودم انتخاب کنم در چه تاریخ و کجا متولد شوم؛انتخابم چه می توانست باشد(هر چند مطمئنم آنجا سوییس نبود!)؛اما حالا و در این لحظه،از خدا ممنمونم که در این برهه ی تاریخی در این گوشه از سیاره ی زمین ایستاده ام .می دانم که شما هم خوشحالید؛مگر اینطور نیست؟!

شب قبل از انتخابات من پستی نوشته بودم که  قسمت نشد لذت خواندنش را با هم تقسیم کنیم،قرار بود بسپارمش به دست باد و پایان بخش این پست یکی از داستانهای بسیار محبوبم از کتاب جاودان"دکامرون"باشد.نمی دانم اما چرا حالا نظرم عوض شده.بی دلیل دوست دارم آن پست پیش از انتخابات را جایگزین کنم.پس  با یک هفته تاخیر می آورم در چای خانه ،تا آرام آرام با هم چایی بنوشیم و بخوانیمش و مزه مزه کنیم طعمش را. .....

.........

روان شناسی بنام کلوپفر مردی را به نام رایت که سرطان پیشرفته ای در غدد لنفاوی خود داشت مورد درمان قرار داده و همه گونه روش سنتی و استاندارد را به کار گرفته و برای بیمار نیز ظاهراً  فرصت زیادی نمانده بود.گردن،زیربغل،سینه،شکم و کشاله ی ران او همگی پر از تومورهایی به اندازه ی پرتقال بود،و زرداب و کبد او آن چنان بزرگ شده بود که هر روز نیم لیتر مایع شیری رنگ را می باید از سینه اش خارج می کردند.اما آقای رایت نمی خواست بمیرد.چیزی درباره ی یک داروی  جدید هیجان آور به نام کربیوزن شنیده بود و از پزشکانش خواهش کرد بگذارند آن را امتحان کند.نخست دکتر این خواهش را رد کرد زیرا دارو را تنها روی آدمهایی که دست کم سه ماه از عمرشان باقی مانده بود آزمایش کرده بودند.ولی آقای رایت در درخواستش چنان مصر باقی مانده بود که دکترش عاقبت تسلیم شد.در حالی که کربیوزن را روز جمعه به او تزریق می کرد ،در ته دل انتظار نداشت که حتی تا یکی دو روز دیگر زنده بماند،و بعد به خانه رفت.

کلوپفر روز دوشنبه که به سرکار بازگشت ،با حیرت دید که آقای رایت از تخت بیرون آمده و در حال قدم زدن است.او در گزارشش نوشته بود که غده های سرطانی وی«مثل گلوله های برفی روی بخاری داغ آب شده بودند»وبه  نصف اندازه ی اولیه خود رسیده بودند .کاهش سریع اندازه تومور بسیار سریعتر از آن بود که حتی تابش قوی ترین اشعه ایکس  هم بتواند چنان کند.ده روز پس از اولین روز استفاده از درمان با کربیوزن ،آقای رایت بیمارستان را ترک می کرد آن قدر سرحال شده بود که هواپیمای  خصوصی اش را تا 12000پا بدون کوچکترین ناراحتی به پرواز درآورد.حال رایت تا دوماه خوب بود،تا بتدریج مقالاتی درآمد مبنی بر اینکه کربیوزن در واقع هیچ اثری بر سرطان غدد لنفاوی ندارد.آقای رایت که طرز فکری بسیار منطقی و علمی داشت،بسیار افسرده شد،بیماری عود کرد و او را به بیمارستان بازگرداندند.این بار پزشکش کوشید دست به آزمایش دیگری بزند.او به رایت گفت که چیزی از قدرت شفادهندگی کربیوزن کم نشده و تنها بخشی از داروهای ارسالل شده ی اولیه به علت مشکلات انتقال فاسد شده بودند و سپس توضیح داد که او اینک به عصاره ی جدید بسیار غلیظ شده ای از همان کربیوزن اولیه دست یافته که می خواهد آن را برای رایت تجویز کند.البته پزشک داروی جدیدی در اختیار نداشت و می خواست به آقای رایت آب خالص تزریق کند.جهت ایجاد فضای لازم ،پزشک حتی قبل از تزریق دارونما ،مراحل گوناگون و دقیقی را جلوی چشم بیمار یک به یک طی کرد.باز هم نتایج حیرت آور بود.توده های تومور آب شدند .آب سینه ناپدید گشت ،و رایت به سرعت سلامت  خود را بازیافت و حالش بسیار خوب شد.تا دوماه علائمی دیده نشد ،تا اینکه انجمن پزشکی آمریکا اعلام کرد که نتیجه یک بررسی سرتاسری در آمریکا نشان داده که کربیوزن در درمان سرطان دارویی بی ارزش است.این بار ایمان رایت به کلی در هم شکست .غده های سرطانی دوباره پدیدار شدند و او دو روز بعد مرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط مهتاب ساوجی  |